|
راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی . آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند. آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند. آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه. آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی. آدم هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند. آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست. آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی. آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند. همین ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن
وقتی یه آدم میگه:
«هیچکس منو دوست نداره!
»منظورش از «هیچکس»، «یک نفر» بیشتر نیست.
...
همون یه نفری که واسه اون همه کسه
می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... به رشته ی انسانی علاقه داشتم با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم می گویند؟!... می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!... می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!... می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟ بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند می خواستم بمیرم شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... مُردم برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت می گویند؟ خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند...
جنايت کاري که يک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگي، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثيف، خسته و کوفته ، به يک دهکده رسيد. چند روزي چيزي نخورده و بسيار گرسنه بود. او جلوي مغازه ميوه فروشي ايستاد و به پرتقال هاي بزرگ و تازه خيره شد. اما بي پول... بود. بخاطر همين دو دل بود که پرتقال را به زور از ميوه فروش بگيرد يا آن را گدائي کند. دستش توي جيبش تيغه چاقو را لمس مي کرد که به يکباره پرتقالي را جلوي چمشش ديد. بي اختيار چاقو را در جيب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد ميوه فروش گرفت. ميوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمي خواهم سه روز بعد آدمکش فراري باز در جلو دکه ميوه فروش ظاهر شد. اين دفعه بي آنکه کلمه اي ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراري دهان خود را باز کرده گوئي ميخواست چيزي بگويد، ولي نهايتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتي که بساط خود را جمع مي کرد، صفحه اول يک روزنامه به چشمش خورد. ميوه فروش مات و متحير شد وقتي که عکس توي روزنامه را شناخت. عکس همان مردي بود که با لباسهاي ژنده از او پرتقال مجاني ميگرفت. زير عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراري و براي کسي که او را معرفي کند نيز مبلغي بعنوان جايزه تعيين کرده بودند. ميوه فروش بلافاصله شماره پليس را گرفت. پليس ها چند روز متوالي در اطراف دکه در کمين بودند. سه چهار روز بعد مرد جنايتکار دوباره در دکه ميوه فروشي ظاهر شد، با همان لباسي که در عکس روزنامه پوشيده بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئي متوجه وضعيت غير عادي شده بود. دکه دار و پليس ها با کمال دقت جنايتکار فراري را زير نظر داشتند. او ناگهان ايستاد و چاقويش را از جيب بيرون آورده و به زمين انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتي وارد حلقه محاصره پليس شده و بدون هيچ مقاومتي دستگير گرديد. موقعي که داشتند او را مي بردند زير گوش ميوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پيش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان". سپس لبخند زنان و با قيافه کاملاً راضي سوار ماشين پليس شد. ميوه فروش با شتاب آن روزنامه را بيرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نويس را ديد که نوشته بود : من ديگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامي که داشتم براي پايان دادن به زندگيم تصميم ميگرفتم، نيکدلي تو بود که بر من تاثير گذاشت. بگذار جايزه پيدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد ...
دلم برات تنگ شده..... اما من... من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه ... جای نگاهت رو نگاهم مونده .... هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم.... رداحساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم ..... چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.... حالا چطور بگم تنهام؟؟ چطور بگم تو نیستی؟؟ چطور بگم با من نیستی؟؟ آره! خودت میدونی.... میدونی كه همیشه با منی .... میدونی كه تو ، توی لحظه لحظه های من جاری هستی.... آخه تو ، توی قلب منی... آره ! تو قلب من.... برای همینه كه همیشه با منی... برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی... برای همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم... آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه... هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم.... دیگه نمیتونم تحمل كنم... دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم.... دستامو كه بو میكنم مست میشم... مست از عطرت !! صدای مهربونت رو میشنوم ... و آخر همه ی اینها به یه چیز میرسم.....! به عشق و به تو..... آره... به تو !! اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه... اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم.... اونوقت دیگه تنها نیستم حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم... حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست... پر از یاد عشقه .. پر از اشكهای گرم عاشقونه!! این متن مال وبلاگ 'سکوت عشق' . چون حرف دلم و میزد با اجازه مدیر ش ازش استفاده کردم.
این متن رو یه دوست برام کامنت گذاشته بود... امیدوارم خوشتون بیاد ...
|
About![]()
سلام دوستای گلم ~ خوش اومدید... Archivesهفته دوم شهریور 1390هفته سوم خرداد 1390 هفته سوم اردیبهشت 1390 هفته دوم اسفند 1389 هفته دوم مهر 1389 هفته اوّل مهر 1389 هفته سوم شهریور 1389 هفته دوم شهریور 1389 هفته اوّل شهریور 1389 هفته چهارم مرداد 1389 هفته دوم مرداد 1389 هفته چهارم تیر 1389 هفته دوم تیر 1389 هفته اوّل تیر 1389 هفته چهارم خرداد 1389 هفته سوم خرداد 1389 هفته دوم خرداد 1389 هفته اوّل خرداد 1389 هفته چهارم اردیبهشت 1389 هفته سوم اردیبهشت 1389 هفته اوّل اردیبهشت 1389 هفته چهارم فروردین 1389 هفته سوم فروردین 1389 هفته دوم فروردین 1389 هفته اوّل فروردین 1389 هفته اوّل اسفند 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته چهارم اسفند 1386 هفته سوم اسفند 1386 هفته اوّل اسفند 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته اوّل اسفند 1385 هفته اوّل مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته سوم تیر 1385 آرشيو Links
دال ریکــــــــــــــــــو - مازیار
|