تبليغاتX
تنگ غروب

تنگ غروب

اگـــــــــــر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست ، او جانشین همه ی نداشتن های من است .

 

من زنم…
بی هیچ آلایشی…
حتی بی هیچ آرایشی !
او خواست که من زن باشم …
که بدوش بکشم،بار تو را که مردی !
... و برویت نیاورم که از تو قویترم ...
آری من زنم...
او خواست که من زن باشم ...
همچنان به تو اعتماد خواهم کرد ...
عشق خواهم ورزید ...
به مردانگی ات خواهم بالید ...
با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد ...
پشتیبانت خواهم بود ... و تو ...
مرد بمان!
این راز را که من مرد ترم
به هیچ کس نخواهم گفت..

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت13:11توسط نيوشا | |

 

آدم ها می آیند؛
زندگی می کنند؛
می میرنـد و می روند...
اما فاجعه ی زندگی ِ تو، آن هنگام آغاز می شود که
آدمی می آید ؛می رود؛
... ...اما نمی میرد!

و نبودنش در بـودن ِ تو، چنان ته نشیـن می شود
که تو می میری در حالی که زنده ای

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت12:57توسط نيوشا | |

 

آدم ها می آیند؛
زندگی می کنند؛
می میرنـد و می روند...
اما فاجعه ی زندگی ِ تو، آن هنگام آغاز می شود که
آدمی می آید ؛می رود؛
... ...اما نمی میرد!

و نبودنش در بـودن ِ تو، چنان ته نشیـن می شود
که تو می میری در حالی که زنده ای

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت12:55توسط نيوشا | |

 

تمام غصه‌ها دقیقا از همان جایی آغاز می‌شوند که ترازو برمی‌داری می‌افتی به جان دوست داشتنت.
اندازه می‌گیری!
حساب و کتاب می‌کنی!
مقایسه می‌کنی!
و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که زیادتر دوستش داشته‌ای
... ......که زیادتر دل داده‌ای
که زیادتر گذشته‌ای
که زیادتر بخشیده‌ای
به قدر یک ذره
یک نقطه
یک ثانیه حتی!
درست از همان جاست که توقع آغاز می‌شود
و توقع آغاز همه رنج‌هایی است که به نام عشق می‌بریم...

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت12:54توسط نيوشا | |

راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی .

آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
...
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.

آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

آدم هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.

آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.

آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

همین ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت12:51توسط نيوشا | |

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
... آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
 
 
هدف از خلقت بعضیا فقط اینه كه با بودنشون به ما ثابت كنن "تنهایی" چه نعمت بزرگیه!!!
 
 
 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت11:24توسط نيوشا | |

 

داستان دیو و دلبر رو شنیدی ؟؟
دلبــر عاشق دیـــو شد و وقتی بهش گفت دوسش داره ،تبدیــل به آدم شــد ...!
حالا قصه منو گوش کن :
زمانــی عاشــق یک آدم شدم ولی تا بهش گفتم دوسش دارم، به دیــو سنگدلی تبــدیل شد....
من هنــوزم دیـــو رو دوس دارم! حتی اگه دلبـــرش من نـ ـبـ ـاشـ ـم !!!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت10:54توسط نيوشا | |

 

گریه ام میگیرد وقتی که میبینم کسی که تمام دنیای من بود اکنون منت دیگری را میکشد...

 

 

چقــدر باید بگذرد؟؟

تا مـن

در مـرور خـاطراتم
... ......
وقتی از کنار تــو رد می شوم.

تنـــم نلــرزد…..

بغضــم نگیــرد…..

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت10:53توسط نيوشا | |

سردی کلامت هم . وقتی مرا شما خطاب میکنی . منی که تا دیروز عزیز دلت بودم .
درد دارد ...
درد
...

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت10:41توسط نيوشا | |

 

کاش مردان حرمت مرد بودنشان را بدانند و زنان ، شوکت زن بودنشان را .... کاش مردان همیشه مرد باشند و زنان همیشه زن...
آنگاه هر روز نه روز "زن" نه روز"مرد" بلکه روز "انسان" است !!

 

دنبال چیزی نیستم...دنبال یک فنجان آرامشم تا در خلوتم همه اش را لاجرعه سر بکشم...چقدر دلم لک زده برای :آدم ندیدن!

 

"ديروز" و "فردا" دست به يکي کردند؛ "ديروز" با خاطرات گذشته فريبم داد، "فردا" با وعده هاي دروغين خوابم کرد، وقتي چشم گشودم، "امروز" رفته بود . . .

 

ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی , در دلش خنده کنان دریا گفت ابر بارنده تو خود از مائی...

 

بعضی آدمهــــــا یهـو میــان ... یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن ... یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت .... یهـو میشن دلیـل خنــــــده هات... یهـو میشن دلیل نفس کشیــــدنت ...
بـعــــد همینجـوری یهـو میــــــرن .... یهـو گنـــــــــــد میـزنن بـه آرزوهــــات ... یهـو میشن دلیل همــــــــه ی غصــه هات و همـــــــه ی اشکات . . یهـو میشن سبب بالا نیـــومدن نفسـت....

 

چه اصرار بیهوده ایست ، اثبات دوست داشتنمان ...جایی که دوست تر دارندمان، وقتی که دوستشان نداریم !!!!

 

دوستت دارم هدیه ایست که هر قلبی فهم گرفتنش را ندارد... قیمتی دارد که هر کسی توان پرداختش را ندارد...
جمله ی کوتاهیست که هر کسی لیاقت شنیدنش را ندارد.

 

ترک ما کردی ، ولی با هرکه هستی یار باش ...
این رفیقان نارفیقند ، گفتمت هوشیار باش !!!

 

 

دلم را بر دوشم می گذارم
می روم...
باید کمی صبر کنی
تا قیمتی شوم
زیر خاکی شدن وقت می خواهد
...
تو هم...
زمزمه های نامهربانی ات را
آرام تر بگو
یک وقت دیدی
صدایت را
باد
نه...
خاک
به گوشم رساند...
و دلم ترک خورد
دل است دیگر
روی خاک...
زیر خاک نمی شناسد
و می شکند.......


+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت10:33توسط نيوشا | |

وقتی یه آدم می‌گه: «هیچکس منو دوست نداره! »منظورش از «هیچکس»، «یک نفر» بیشتر نیست. ... همون یه نفری که واسه اون همه کسه

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت10:25توسط نيوشا | |

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.

   مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی!

پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه

می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد

شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم:

چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به

همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم

دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی.

پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟ 

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...

می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه

 شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم.

برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه

می گویند؟ 

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.

حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش

 نیست: مردم چه می گویند؟!...

 

مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند...

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت11:48توسط نيوشا | |

 

جنايت کاري که يک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگي، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثيف، خسته و کوفته ، به يک دهکده رسيد. چند روزي چيزي نخورده و بسيار گرسنه بود. او جلوي مغازه ميوه فروشي ايستاد و به پرتقال هاي بزرگ و تازه خيره شد. اما بي پول... بود. بخاطر همين دو دل بود که پرتقال را به زور از ميوه فروش بگيرد يا آن را گدائي کند. دستش توي جيبش تيغه چاقو را لمس مي کرد که به يکباره پرتقالي را جلوي چمشش ديد. بي اختيار چاقو را در جيب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد ميوه فروش گرفت. ميوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمي خواهم سه روز بعد آدمکش فراري باز در جلو دکه ميوه فروش ظاهر شد. اين دفعه بي آنکه کلمه اي ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراري دهان خود را باز کرده گوئي ميخواست چيزي بگويد، ولي نهايتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتي که بساط خود را جمع مي کرد، صفحه اول يک روزنامه به چشمش خورد. ميوه فروش مات و متحير شد وقتي که عکس توي روزنامه را شناخت. عکس همان مردي بود که با لباسهاي ژنده از او پرتقال مجاني ميگرفت. زير عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراري و براي کسي که او را معرفي کند نيز مبلغي بعنوان جايزه تعيين کرده بودند. ميوه فروش بلافاصله شماره پليس را گرفت. پليس ها چند روز متوالي در اطراف دکه در کمين بودند. سه چهار روز بعد مرد جنايتکار دوباره در دکه ميوه فروشي ظاهر شد، با همان لباسي که در عکس روزنامه پوشيده بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئي متوجه وضعيت غير عادي شده بود. دکه دار و پليس ها با کمال دقت جنايتکار فراري را زير نظر داشتند. او ناگهان ايستاد و چاقويش را از جيب بيرون آورده و به زمين انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتي وارد حلقه محاصره پليس شده و بدون هيچ مقاومتي دستگير گرديد. موقعي که داشتند او را مي بردند زير گوش ميوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پيش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان". سپس لبخند زنان و با قيافه کاملاً راضي سوار ماشين پليس شد. ميوه فروش با شتاب آن روزنامه را بيرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نويس را ديد که نوشته بود : من ديگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامي که داشتم براي پايان دادن به زندگيم تصميم ميگرفتم، نيکدلي تو بود که بر من تاثير گذاشت. بگذار جايزه پيدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت12:5توسط نيوشا | |

 

دلم برات تنگ شده..... اما من... من میتونم این دوری رو تحمل كنم...

 

به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه ... جای نگاهت رو نگاهم مونده ....

 

هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم.... رداحساست روی دلم جا مونده ...

 

میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم ..... چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن....

 

حالا چطور بگم تنهام؟؟ چطور بگم تو نیستی؟؟ چطور بگم با من نیستی؟؟ آره! خودت

 

میدونی.... میدونی كه همیشه با منی .... میدونی كه تو ، توی لحظه لحظه های من جاری

 

هستی.... آخه تو ، توی قلب منی... آره ! تو قلب من....

 

برای همینه كه همیشه با منی... برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی... برای

 

همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم... آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه... هر وقت حس

 

میكنم دیگه طاقت ندارم.... دیگه نمیتونم تحمل كنم... دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس

 

عمیق میكشم.... دستامو كه بو میكنم مست میشم... مست از عطرت !!

 

صدای مهربونت رو میشنوم ... و آخر همه ی اینها به یه چیز میرسم.....!

 

به عشق و به تو..... آره... به تو !! اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه... اونوقت تو رو نزدیكتر از

 

همیشه حس میكنم.... اونوقت دیگه تنها نیستم حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش

 

دارم..  به این تنهایی دل بستم... حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست... پر از یاد عشقه ..

 

پر از اشكهای گرم عاشقونه!!

 

 

 این متن مال وبلاگ 'سکوت عشق' . چون حرف دلم و میزد با اجازه مدیر ش ازش استفاده کردم.

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت14:14توسط نيوشا | |



این متن رو یه دوست برام کامنت گذاشته بود... امیدوارم خوشتون بیاد ...


خدا به بنده گفت : بنده من یازده رکعت نماز شب بخون .

بنده به خدا می گه :خدایا آخه من ...خسته ام نمی تونم .

خدا :عیبی نداره دو رکعت نماز «شفع» و یک رکعت نماز «وتر» بخون .

بنده : خدایا حال ندارم. برایم مشکله نیمه شب بیدارشم .

خدا :بنده من قبل خواب این سه رکعت رو بخون .

بنده : خدایا سه رکعت زیاده.

خدا: بنده من فقط یک رکعت نماز «وتر» بخون.

بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام راه دیگه ای نداره ؟

خدا: بنده من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان فقط بگو: یا الله

بنده: خدایا من توی رختخوابم.اگر بلند شم خواب از سرم می پره.

خدا: بنده من همان جا که دراز کشیده ای بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرده من نمی تونم دستام رو از زیر پتو بیرون بیارم سردم میشه.

خدا: پس توی دلت بگو یا الله .ما نماز شب برات حساب می کنیم .

*بنده اعتنا نمی کنه ومی خوابه .

خدا به ملائکه می گه: ملائکه من ببینید من چقدر ساده گرفتم اما او خوابید...چیزی به اذان صبح

نمانده . بنده من رو بیدار کنید .دلم براش تنگ شده امشب با من حرف نزده .

ملائکه به خدا می گن: خداوندا او رو بیدار کردیم .اما او باز خوابید .

خدا به ملائکه می گه: ملائکه من در گوشش بگید خداوند منتظر توست .شاید بیدار شود.

ملائکه: پروردگار بازهم بیدار نمی شه.

* اذان صبح را می گویند

این بار خدا خودش به بنده می گه: بنده ی من هنگام اذان هم بیدار نشدی. نزدیک طلوع خورشیداست . بیدار شو وبا من حرف بزن .نگذار نماز صبحت قضا شود .

*خورشید از مشرق طلوع کرد

ملائکه به خدا می گن :خداوندا با او قهر نمی کنی ؟

خداوند به ملائکه می گه: او که جز من کسی را ندارد .شاید توبه کند ....

ببین خدا چقدر به ما مشتاقه ما با اینکه به او محتاجیم .....

 

 

 

  

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت17:12توسط نيوشا | |